نواساز خسرو خاورى بدر دربار حسنش كمينه چاكرى و زهره چنگى در مقام نواسنجى صوتش مشترى اتفاقا روزى بر در دولتسراى شاه نشسته بود و غزل عاشقانه بصوت حزين مىسرود قطعه
ناله سر كرد مطرب دستان * بلبلان با نواش همدستان
صيت صوتش گرفته ملك و ملك * زهره در رقص بر بساط فلك
دل شد از نغمهاش به شادى جفت * در نشاط آمد و ز بهجت گفت
نغمه داوديست اين بخروش * يا رسد مژده وصال به گوش
. ناگاه دلدادهء از بند علايق و عوايق آزادهء بر او بگذشت از جلوه حسن و از نغمه صوتش مدهوش گشت پس از لمحهء آتش در نهادش برافروخت و نخله هستيش سراپا بسوخت از بنيادش نماند اثرى جز مشت خاكسترى غلام از مشاهده اين حال متحير شده خواست خاكسترش بباد دهد تا افشاى راز آن سوختهجان نشود در ميان خاكستر نظرش بر دانه ياقوتى افتاد و باعزاز تمام برداشت و در جيب نهاد ناگاه آوازى رسيدش به گوش جان كه اى خانهسوز صد چو من بىخانمان نظم
چون بجانم شمع وصل افروختى * همچو پروانه روانم سوختى
دانه ياقوت دل آن تو شد * تكمه چاك گريبان تو شد
پا نهادى از ترحم بر سرم