آن ولايت * به صحرا بود بر پا كرده رايت
شدش صيد نظاره شخص مهيار * ز همراهان خود گشتش طلبكار
يكى اسب طلب انداخت سويش * شتابان تاخت تا شد روبرويش
به دو گفتا چه نامى وز كجائى * در اين بيدا چنين حيران چرائى
تهى شد تركش از تير خطايش * تو ديوانه شدى آمد جوابش
به غير از اين سخن زو حرف نشنيد * عنان عزم سوى شاه پيچيد
ز الماس زبان در بيان سفت * بخدام ملك بشنيده واگفت
. ملك وزير را با حضار المر فرمود او نيز جز تو ديوانه شدى از ديوانه حرفى نشنود به خدمت ملك عرض نمود شاه را باب حيرت بر رخ گشود خود عنان عزيمت سوى ديوانه تافت هرچه سؤال كرد تو ديوانه شدى جواب يافت معلوم شد كه ديوانه مهر پرىروئيست و بسته سلسله زلف عنبرين موئى از آنجا كه پادشاهان را فتوت شعار است و مروت دثار گفت از مروت دور است كه سرگشته حيرانى را دور از يار و ديار در اين بيابان هلاكت گذارم و از فتوت دستور است كه قرار نگيرم تا يار اين دل فگار را در كنارش آرم فرمود تا آن صحرائى را به شهر درآورند و در خانه خاص و عام به تماشا روان گردند نظم
بسى خورشيد رخساران در آن شهر