را بعرض رسانيد زود و چون قفل تمنا را به كليد مصالحه نگشود مقاتله را مهيا شدن امر فرمود در اين بين صبح پرستش صنم از افق زمان طالع و خورشيد جمال چندر بدن از مشرق جهان ساطع گرديد مهيار ذرهوار خود را در پرتو نور آن رسانيد چون تير نگاه چندر بدن را نشانه شد از قيد جسم به يك كرانه شد نظم
بدان گفت آن به معشوقى موافق * نه مردى تو هنوز اى مرد عاشق .
چو شنيد اين سخن زان يار جانى * روان گرديد گرم جانفشانى
ز پا افتاد همچون سرو آزاد * بهپاى يار سر بنهاد و جان داد
حيات عاريت را كرده بدرود * حيات جاودان زان كشته بدرود
اگر خواهى حيات جاودانى * بهپاى دلبرى كن جانفشانى
كه گلزار جمالش جز خزان نيست * وصالش جز حيات جاودان نيست
. خبر بشاه ديندار رسيد كه مهيار بوصال يار رسيد و جرعه ممات چون زلال حيات بنوشيد و خلعت نجات از و بال زوال بپوشيد شاه گريبان در ماتم او چاك كرد و بر سر در عزا خاك مشغول غسل و تكفين گشتند و به آب ديده خاك را بسى سرشتند چون تابوت تخت عاشق شد روان بسوى قصر معشوق