كه بردند از جمالش جملگى بهر * به او چندانكه عرض حسن دادند
به رويش باب معشوقى گشادند * ز جام عشق آن مدهوش سرمست
تو ديوانه شدى مىگفت پيوست * چنين تا در حريم شاه آمد
تو ديوانه شدى همراه آمد * چه شد معلوم كو را يار جانى
در اين ملكت نمىباشد مكانى * همان ساعت به حكم شاه عادل
سران ساز سفر كردند كامل * برون آمد شه و ديوانه از پيش
عساكر در تعاقب بيش از پيش * بيابان تا بيابان ره بريدند
سواد خطهء از دور ديدند * چه سودائى سواد شهر را ديد
به شادى يار شد خوشوقت گرديد * روانش جان و دل در رقص آمد
چو عاشق كان سوى جانان خرامد
. شاه دانست ماهى كه ديوانه از تاب مهرش بىتاب است در اين شهر است چون از ديدار ديوارش ديوانه را اينهمه شادمانى بهره است بحوالى آن شهر خرگاه بر پا ساخت و در تفتيش و تجسس پرداخت قصه چندر بدن را سربهسر بشنيد و از قضيه حسب الواقع مخبر گرديد نامه نوشتن به پدر چندر بدن آغاز كرد و برگ مواصلت ساز همايون چترى بر فرق املا در عرصه انشا افراخت درخشان مهرى از مشرق انشا در ساحت مدعا پرتو انداخت خلاصه مدعا و خاصه انشا