بر رخ ارباب نياز آخته * غمزه ز مژگان سنان كرده راست . .
سينه عشاق سپر ساخته * در خم گيسوش دو صد مرد راه
هر قدمى بسته و انداخته * هندوى خالش ز شكنهاى زلف
چتر تجمل بسر افراخته
. چون سلطان بهار به سالى يكبار پژمردگان صحراى حرمان را بر خوان ديدار صلا در دادى و بعزم پرستش صنم از حرم قدم عزم بيت الصنم به پرستش صنم نهادى بهر گامى هزاران جانان را غارت جان كردى و مسلمان را تاراج ايمان به هر جانب كه از گوشه چشم نظر افكندى ز نار بر گردن ديدى هزاران بندى قطعه
چون سرو آزاد بر سرفرازان * هر سو نشاندى دربند فرمان
از كفر زلفش بس مرد ره را * زنّار بستى بر گردن جان
خود بتپرست و در بتپرستيش * بد هر كنارى چندين مسلمان
. بر فلك حسن و معشوقى خورشيد آثار لامع الانوار و عشاق در هوادارى آن ذرهوار بىحدّ و شمار اتفاقا در روز طلوع آن خورشيد سپهر جان نوجوانى چون ماه شب چهارده در حسن تمام و مهر جهانافروز بر در دربار دلارايش كمينه غلام جمشيد زمان در بزم حسنش دردىكش جام خورشيد تابان در ايوان