اينكه در دل آتش انگيخت * چه جامست اينكه عقلم كرد مخمور
چه قربست اينكه از خود ساختم دور * چه هوشست اينكه در بيهوشى آمد
چه گفتست اينكه در خاموشى آمد
. الهى پروانهسان چون ما را در آتش حيرت سوختى و در محفل دل شمع معرفت افروختى به خارزار محنت گرفتار كردى و در گلزار محبت هزار كاسه زهر بر لب نهادى كه اين قدحنوشست بنوش به ناخن جفا سينه خراشيدى كه اين شرط وفاست مخروش رباعى
بر پا نهيم بند كه آزادى تست * در دست غمم دهى كه غم شادى تست . .
بيداد كنى بدل كه دادت دادم * داد دل من بده كه دل دادى تست . .
رباعى
زهرم بچشانى كه نباتت دادم * جانم بستانى كه حياتت دادم
در خاك كنى پست چو نقش قدمم * يعنى كه باعلا درجاتت دادم
آرى تجمل گل بىتحمل خار ممكن نيست * بلبل داند كه در بلبله چيست ، پروانه تا به آتش
حرمان نسوخت شمع وصل نيفروخت * نياز عاشق جانبازيست ، و ناز معشوق
بىنيازى اينجا همه نياز است * و آنجا ناز بىنياز را چه ناز
قطعه
به پيش ناز تو چون بىنيازى * بجز جان نيستم جانا نيازى
بكن بارى قبول