جلوه نمايان كند
تا شهنشاه فاجبت در عرصهگاه محبت علم نيفراشت شاهد كنت كنزا مخفيا در بارگاه
كُنْ فَيَكُونُ
قدم نگذاشت تا آتش جانسوز عشق زبانه نكشيد و پروانهسان جان زليخا در ميانه نسوخت حسن دلافروز يوسفى از هر كرانه ندميد و در مصر وجود به هر انجمن شمع تجلى نيفروخت شعر
عشق آينهء جمال حسنست * وز عشق عيان كمال حسنست
از عشق نمود هستى حسن * وز عشق فرود مستى حسن
تا عشق نكرد حسن ظاهر * پيدا نشد اينهمه مظاهر
عشق است كليد هر طلسمى * بىعشق نه جان بود نه جسمى
هم مهر جهانفروز عشق است * هم ذره تيرهروز عشق است
آن دم كه نه نقش بيشوكم بود * ذرات وجود در عدم بود
بد عشق و نبود هيچ غيرى * نه كعبهء در ميان نه ديرى
در ملكت غيب بود مستور * در خلوت كنت كنز مستور
ناگه به قضاى خويش دم زد * در بارگه قدم قدم زد
افراشت لواى كبريائى * پوشيد قباى خودنمائى
بگشود در خزانه غيب * آورد برون دفينه غيب
خورشيد وجود گشت تابان * ذرات شهود شد شتابان