اين در باز نمىشود و كسى از اين شهر بيرون نمىرود مگر به قوت اسم اعظم و لوح مكرم اسم را خوانده لوح را نظر نموده داخل شهر شدم خلقى بسيار ديدم بآثار انسان و به كردار حيوان همه سرگرم قيل و قال بىخبر از وجد و حال تصديقشان از تصور مبرا تحقيقشان از حقيقت معرا گروهى بيهدهپرداز و ياوهگوى از سخن حق به مشامشان نرسيده بوى نظم -
معصا و مردّا و معمّم * به قتل اهل دل گشته مصمّم
همه مردارخوار و سگطبيعت * نديده راه و رسم آدميت
از ايشان خواستم پرسم سؤالى * دمى آنجا ندادندم مجالى
. چون مجال سؤال نيافتم قدمى پيشتر شتافتم گروهى را ديدم همه كر و كور با گمان نزديك و از يقين دور نه ز جوهر آگه و نه از عرض فى الاشارات شفاهم بالمرض -
گاهگاهى با عصا پائى نهند * در يقين با ظن خود دستى نهند
حقپرستيشان همه وهم و خيال * خويشتن را فرض كرده اهل حال
نه خبرشان از عروج و وز نزول * از فضولى جمله در رد و قبول
خواستم دارم به ايشان صحبتى * خود ندادندم زمانى فرصتى .
چون فرصت صحبت نديدم پيشتر دويدم جمعى را ديدم از جرعه مى مدهوش با شاهد فسق و فجور همآغوش پرده عصمت را از ميانه برداشته و رايت شهوت را در هر كرانه