چه پيرى آينه وجه الهى * گرفته حسنش از مه تا به ماهى
تجلىگاه نور حق جمالش * حيوة خضر بخشنده زلالش
فروزان از رخش نور سيادت * عيان از جبههاش نجم سعادت
الف قدى جريده از خلايق * چه تيرى جسته از قوس عوايق
بيانش موشكاف اندر معانى * زبانش كاشف سرّ نهانى
لبش روحانيان را گشته ساقى * رخش كرّوبيان را جام باقى
نهاده سر به زانوى تفكر * باسماء الهى در تذكر
فكند از دور سوى من نگاهى * بسوى خود مرا بنمود راهى
شدم نزديك و بر خاك اوفتادم * سرى بر پايه تختش نهادم
ازو مىخواستم گيرم سراغى * لبالب داد در دستم اياغى
بلب بنهاده كردم از ادب نوش * چو نوشيدم فتادم مست و مدهوش
در آن بيهوشى روزنه بيرون واشد و نه تجلى پىدرپى هويدا در هر تجلى بر فلكى سالها سيّار و با ملكى چند در عبادت يار بودم چون از اين تجليات درگذشتم و افلاك عالم دل را يكبهيك درنوشتم چهار واقعه رخ نمود و در هر واقعه عوالمى بود كه اگر شرح