هريكى را بتن هزاران سر * هر سريرا هزار شاخ اندر
دهن جمله خانه آتش * برگشاده دهان پرخواهش
زان ميان نعره يكى در داد * لرزه بر هفتم آسمان افتاد
خواستم تا روان بپرهيزم * خود نبد جاى آنكه بگريزم
بودم اندر تحير و تدبير * كامد از هاتفم به گوش صفير
كه تو را اينهمه تحير چيست * بهر بگريختن تدبر چيست
گفتم نام اين شهر چيست و شهريار كيست گفت شهر طبيعت و شهريار جهل بىمروت و همچنين او راست شهرهاى بسيار و سپاههاى بيشمار اگر اسم اعظم و لوح مكرم دارى از چنگ او گذر توان كردن بارى اسم را خوانده و لوح را نظر كرده از جميع شهرهاى جهل درگذشتم باديه به باديه و ناحيه به ناحيه درنوشتم تا به شهر فضيلت رسيدم و عقل با حكمت را كه در آنجا حاكم است ديدم به او هم دل نبسته به طرفة العينى هشتاد و چهار هزار شهر طى كردم تا به دروازه شهر دل پى بردم ناگه ديدم از دور و نزديك آن تختى از نور و چهار تن چون ماه دو هفته چهارپايه آن تخت را گرفته و سيصد و شصت و يك تن بر دورش حلقه بسته و پيرى روشنضمير بر آن تخت نشسته .