بر سر دارى بگو كه مطلب چيست و در چه كارى زمين ادب بوسيده پيش رفتم و به هر دو دست دامن پاكش گرفتم عرض كردم كه تو از مطلب من آگاهى از حال تو خواهم آگاهى لعل گوهربار گشود و با لطف بيشمار فرمود تا از علايق و عوايق برنيائى و در سلك مجردان درنيائى و صاحبدل نشوى اين حال را قابل نشوى عرض كردم كه چگونه صاحبدل توانم شد فرمود سياحت كن در عالم خود باز گفتم از آن عالم بىخبرم تو آگاهى باش راهبرم اى درويش توفيق رفيق من گرديد و ناوك عرضم بهدف اجابت رسيد دستم را گرفته جامه حوبهات را از برم كند و سه مرتبه به آب توبهام درافكند بعد اسمى تعليم و لوحى تسليم و به سمتى دست چپ راهى نمود راست و فرمود در اين راه شهرهاست بدر هر شهرى كه رسيدى اين اسماء خوانده داخل شو در آنجا عجايب بسيار و غرايب بيشمار رخ خواهد نمود بر اين لوح نظر كن و از آن شهر گذر كن چون همه شهرها ديدى و بدر دروازه دل رسيدى در آنجا پيريست روشنضمير هر سراغى كه خواهى از او بگير به خاك افتاده پاى مباركش را بوسه دادم و برخواسته روبهراه نهادم ابتدا به شهرى رسيدم ديدم در بسته و دربانى نشسته هرچند خواستم تشخيص صورت او دهم نتوانستم به همه صورتى شبيه بود غير آدم گفتم در باز كن تا داخل شوم گفت
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة اصول و فروع نورعليشاه 170
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صاصول و فروع نورعليشاه ١٧٠