حكايت مرموزه - روزى با دل پردرد و جان غمپرورد در دار العلم شيراز از روى عجز و نياز به كوچهء مىگذشتم و به آب ديده خاك را مىسرشتم ژندهپوشى را ديدم جامه عريانى در بر و كلاه بىنشانى بر سر از ناصيهاش نور سيادت تابان و از جبههاش نجم سعادت نمايان رشته تدبير در كف تقدير سپرده سر تسليم در جيب رضا برده جمعى اطفال پريشانحال بر گرد او جمع نه از حال پروانه آگاه و نه از شمع از هر طرفى سنگى تبارك مباركش مىانداختند و نرد جهالت از روى نادانى مىباختند و آن فروزنده اختر برج دانائى و درخشنده گوهر درج يكتائى گلبرگ چون غنچه گشوده بلبلآسا به اين بيت مترنم بود نظم
سرم از سنگ طفلان لالهزار است * جنون گل كرد و ايام بهار است
. چون اين حال را از آن مشاهده كردم يكى بر هزار شد دردم زمام اختيار از دست شد و عقل هشيارم سرمست خواستم خدمتش برسم و كيفيت حال پرسم جرأت ناكرده با قدم حيرت بسوى خانه رفتم و جز به بستر بيدارى و بىقرارى در آن شب نخفتم تا كه صبح طالع شد و شعشعه مهر جهانتاب ساطع كمر همت بر ميان بسته از خانه برآمدم و از در طلب به جستجوى درآمدم كوچه به كوچه دويدم خانه به خانه پرسيدم اثرى ازو در شهر نيافتم رو بجانب صحرا شتافتم ناگاه از گوشهء رازى رسيد به گوشم كه اى ديوانه سرشار و اى مست هشيار دانم كه دل آشفتهء و شورى