آنكه وقت خويش بودش در نظر * وصف حالش گشت ما زاغ البصر
تا تو با وقتى ز كار افتادهاى * وقت اگر با تو بود آزادهاى
وقت اگر با تو نمايد حال تست * بازيابى نقد وقت خود درست
نيست وقت حال را چندان درنگ * زين سبب گيرد دلت صد گونه رنگ
حكايت بايزيد عليه الرحمة
رهروى ناگه به نزد بايزيد * چون برآمد خانه را در بسته ديد
حلقه بر در زد كه مرغ دام كو * رهبر عالم شه بسطام كو
بايزيدش گفت كاى روشنروان * سالها شد تا ازو جويم نشان
در همه عمر آرزوى او مراست * بايزيد اندر همه عالم كجاست
من بسى جستم ز پيدا و نهفت * كس نشان بايزيدم را نگفت
پاكبازان ره چنين پيمودهاند * تا دمى بى خود ز خود آسودهاند
گر به دو پيوندى از خود درگذر * بىنشان شو تا نشان يا بى مگر
با تو گويم در رهش چون آمدى * همچو مار از پوست بيرون آمدى