جان چو پروانه به روى شمع باش * آنگهى در بزم وحدت جمع باش
يكدل و صد آرزويش مشكل است * يك مرادت بس بود چون يكدلست
هرك را در دل پريشانى كشد * زود بنيادش به ويرانى كشد
جان عاشق جمع در عين بقاست * مرغ آزاد است و باز آشناست
تفرقه در بندگى پيدا شود * زانكه بازارت پر از غوغا شود
تفرقه ز احوال حق آمد پديد * جمع گشت آنكه به اوصافش رسيد
در بيان تجلى صفات مىفرمايد
بند راه تو هم از اوصاف تست * پردههاى خويش بردار از نخست
دل چه از سوداى نفسانى برست * بر سر تخت تجلى خوش نشست
چيست انوار تجلى بىنشان * آنچه از سرّ تو آيد بىگمان
وهم و فهم اينجا نگنجد چون خيال * نى عبارت را در اين معنى مجال
گه گشايد گنج افعال و صفات * گه نمايد پرتو انوار ذات
در بيان تجلى ذات مىفرمايد
چون زدود آئينه صافى شد ز شك * رو نمايد صورت انس و ملك