در بيان تلوين و تمكين مىفرمايد
چون بيارايند بزم انس را * بركشند از دام صيد قدس را
مىدهند او را ز جام دوستى * تا برون آيد ز دام نيستى
اين قدح را هر دل بينا كشد * تشنه باشد گرچه صد دريا كشد
عاشق اينجا بس پريشانى كند * حالتش دعوى سبحانى كند
خستهء آن خنجر خونخوار بود * آنكه در كوى بلا بر دار بود
اين محل آفتست و جاى بيم * صد هزار اينجا به يك ساعت دونيم
دانشى در عين دانائيست اين * منطقى از طير سبحانيست اين
در بيان غيبت و حضور مىفرمايد
محو كن نقش خود از روى ورق * تا بخوانى آيت اثبات حق
هان حسينى قصه را كوتاه كن * بىحسينى عزم آن درگاه كن
حاصل الامر آفت خود هم توئى * نور حق پيداست نامحرم توئى
اى به پستى مانده از بالا مپرس * تيغ لا نارانده از الا مپرس
در كمال خود چو باشى پايبند * آخر از نور يقين شو بهرهمند