حال پستى دار ملك ابتلاست * مهرهها در ششدر بازى دعاست
از پى شوق هركه نوشد جام او * در جهان با حق بود آرام او
هيبت حسنش چو بربودت ز خويش * پرده چشم تو بردارد ز پيش
هرچه غير است از ميان بيرون شود * پس اميد از بيم مرد افزون شود
مجلس پرنقش آمد اين مقام * عشقبازان را نشاط آمد مدام
مايه سودا از اين بازار خاست * پس كليم الله از اين ديدار خواست
در بيان تجريد مىفرمايد
چيست تجريد از علايق پاك شو * در ره آزادگان چالاك شو
همچو مرغان بسته دانه مباش * مبتلاى خويش و بيگانه مباش
همچو گل خندان و بيرون شو ز پوست * گر تو را معنى تجريدى ازوست
در لب دريا به غواصان نگر * كو بتجريد آورد چندان گهر
چون مجرد شد ز نقد و نسيه مرد * او برآورد از فلك يكبار گرد
كم زن اى دل گر همىخواهى كمال * سرّ اين معنيست انفق يا بلال
هركه در تجريد مرد فرد نيست * در طريق اهل معنى مرد نيست