هركه او از خود به كلى وانرست * نامدش درّى اين دريا بدست
گرنه اين نوبت ز اول وى زدى * پور عمران طبل ارْنى كى زدى
در محبت جستجوى خود خطاست * زانكه اين وحدت بيابان فناست
چون محبت تيغ وحدت بركشيد * سر نبيند هركه اينجا سركشيد
خود محبت فارغ از ما و منى است * هركه او را دولت خود روشنيست
دوستى با بودن ايثار تست * در عبارت آن نمىآيد درست
هرك را تيغ محبت سر بريد * در فضاى قرب او ادنى رسيد
خونبهاى او بجز ديدار نيست * هر دوعالم را در اين ره كار نيست
از محبت بر در محبوب شو * بىطلب ديوانه مطلوب شو
بىخيال دوستى برخور ز دوست * دوستى را غير دان آنجا كه اوست
در بيان شوق محبت مىفرمايد
شوق شهباز محبت را پرست * در حريم انس جان را رهبر است
شوق داروخانه اهل بلاست * كلبه پرنور مستان خداست
شوق را گرچه بلند آمد مقام * نيست يكسان اندر او هر خاص و عام