دوستى بىشوق نپذيرد كمال * وانكه بىچوگان نشد گوى رجال
سالكان را در طريقت هر زمان * همتى بخشد خداوند جهان
گرچه هردم عشق را جولان كنند * اشتياق قرب را قربان كنند
در طلب ياد نهايت نارواست * زانكه مطلوب همه بىمنتهاست
در بيان تفريد مىفرمايد
مرد فرد از نور وحدت بهرهمند * نى قبول و رد خلقش پايبند
عرصهء ميدان او را حال نى * ديد او را ديدن افعال نى
مرغ وحدت ز آشيان حق پرد * همچو برق آيد به زودى بگذرد
بلبل جان از قفس پران شود * گه بخندد مرد و گه گريان شود
گه جمال دوست بردارد نقاب * گه ز حسن عزتش گردد حجاب
جذبه حق درربايد از خودش * تا به عليّين برآرد مسندش
اين سخن چون همدم طالب شود * گاه مغلوب و گهى غالب شود
آنكه مغلوبست محبوس خودست * اندرين ره مشكل او بىحد است
آنكه غالب شد پريد از دام خويش * در حريم قدس كرد آرام خويش