تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 133

مساهمون:

صكنز الرموز ميرحسينى ١٣٣
آنكه صاحب‌حال باشد نام او * با صفات حق بود آرام او وانكه او را انس با نام خداست * بحر تمكين است و غواص فناست

در بيان قرب و بعد و كيفيّت آن

از حجاب نفس ظلمانى برآى * تا شوى شايسته قرب خداى آفتاب از آسمان پيدا نمود * چشم نابينا نمىبيند چه سود اى كه چشمت را به معنى نور نيست * نزد حق شو حق ز بنده دور نيست اى بما از ما بما نزديكتر * داند آن‌كس كو ز خود دارد خبر تا ز قرب و بعد برنارى نفس * زانكه اين علت همه خار است و بس اين‌همه مغز است اينجا پوست نى * دوست را پرواى نام دوست نى نور حق پيداست لكن جيب تست * ديده حق‌بين ببايد از نخست قرب حق دورى تست از بود خويش * بىزيان خود نيابى سود خويش

در بيان قبض و بسط مىفرمايد

در محبت چون زدى گام نخست * قبض و بسط از گردش احوال تست هر فتوحى كز بر جانان رسد * بيدلان را مژده درمان رسد
بشكفد گلها ز باغ خوشدلى * روى دل گردد ز انده صيقلى دل ز شادى چون شود مست و خراب * نفس را بوئى رساند از شراب شرط باشد هركه مىگيرد بدست * خاك را از جرعهء سازند مست نفس را از جرعه آرد در خوشى * دست بردارد ز بهر سركشى عزت عشقش كشد در پيچ‌وخم * آن‌همه شادى بدل گردد بغم قسم او گردد ز باغ روزگار * هر گلى را بر جگر صد گونه خار نفس گل را باشد اين معنى عيان * مرغ دل را برتر آمد آشيان راست پرسى اين‌همه هستى تست * اين‌همه دردسر از مستى تست اين سر پردرد را گر آگهى * در گريبان فنا كش تا رهى نيستى جولانگه اهل دلست * شاهراه عاشقان كاملست جان عاشق دوست را طالب شود * نور حق با هستيش غالب شود گفت مردى كاندرين ره كاملست * نيستى راهست و هستى منزلست ره مخوفست اى غريب هر درى * جهد مىكن تا ازين ره بگذرى چون فنا گردى فنا اندر فنا * از بقاى حق رسى اندر بقا