آنكه صاحبحال باشد نام او * با صفات حق بود آرام او
وانكه او را انس با نام خداست * بحر تمكين است و غواص فناست
در بيان قرب و بعد و كيفيّت آن
از حجاب نفس ظلمانى برآى * تا شوى شايسته قرب خداى
آفتاب از آسمان پيدا نمود * چشم نابينا نمىبيند چه سود
اى كه چشمت را به معنى نور نيست * نزد حق شو حق ز بنده دور نيست
اى بما از ما بما نزديكتر * داند آنكس كو ز خود دارد خبر
تا ز قرب و بعد برنارى نفس * زانكه اين علت همه خار است و بس
اينهمه مغز است اينجا پوست نى * دوست را پرواى نام دوست نى
نور حق پيداست لكن جيب تست * ديده حقبين ببايد از نخست
قرب حق دورى تست از بود خويش * بىزيان خود نيابى سود خويش
در بيان قبض و بسط مىفرمايد
در محبت چون زدى گام نخست * قبض و بسط از گردش احوال تست
هر فتوحى كز بر جانان رسد * بيدلان را مژده درمان رسد
بشكفد گلها ز باغ خوشدلى * روى دل گردد ز انده صيقلى
دل ز شادى چون شود مست و خراب * نفس را بوئى رساند از شراب
شرط باشد هركه مىگيرد بدست * خاك را از جرعهء سازند مست
نفس را از جرعه آرد در خوشى * دست بردارد ز بهر سركشى
عزت عشقش كشد در پيچوخم * آنهمه شادى بدل گردد بغم
قسم او گردد ز باغ روزگار * هر گلى را بر جگر صد گونه خار
نفس گل را باشد اين معنى عيان * مرغ دل را برتر آمد آشيان
راست پرسى اينهمه هستى تست * اينهمه دردسر از مستى تست
اين سر پردرد را گر آگهى * در گريبان فنا كش تا رهى
نيستى جولانگه اهل دلست * شاهراه عاشقان كاملست
جان عاشق دوست را طالب شود * نور حق با هستيش غالب شود
گفت مردى كاندرين ره كاملست * نيستى راهست و هستى منزلست
ره مخوفست اى غريب هر درى * جهد مىكن تا ازين ره بگذرى
چون فنا گردى فنا اندر فنا * از بقاى حق رسى اندر بقا