اختيار خود بنه بارى نخست * پس رضا اندر ميان بربند چست
تا تو از علم حقيقى غافلى * از چنين دار الأدب بىحاصلى
چون نهء فارغ ز اندوه جهان * كى شوى داناى اين حرف نهان
حكايت در دريا شدن مرد صادق
عاشقى در موج دريائى فتاد * عاقلى از ساحلش آواز داد
گفتش اى مسكين برون آرم تو را * يا چنين سرگشته بگذارم تو را
پاسخش اين داد كاى روشنروان * گر ز من پرسى نه اين دانم نه آن
بر مراد خود نخواهم يكنفس * زانكه مقصودم مراد اوست بس
چون ز حق كردى رضاى خود طلب * حكم او را هم رضا ده روز و شب
گر رضاى خويش مىخواهى خطاست * چون تو راضى گشتى او را هم رضاست
زهر ناكامى همىخور بىگله * هر گدائى را كجا اين حوصله
در طريقت منزل اعلاست اين * منتهاى جاهدوا فيناست اين
چون نسيم اين چمن پيدا شود * بلبل جان در قفس گويا شود
سالك از اول نه بشناسد مقام * انس او با طاعت و ذكر مدام