روح حيوانى بد اول نام او * در وجود آدمى آرام او
روح قدسى چون به دو سايه فكند * شد ز الهام الهى سربلند
گفتگويش داد و نفسش نام كرد * از بد و نيكش همه اعلام كرد
نفس تو چون مركب جان و دلست * راه بىمركب بريدن مشكلست
پاسبان مركب خود باش و خيز * تا سوار آئى بروز رستخيز
دانش نفس ار نباشد حاصلت * كى خبر يا بى تو از جان و دلت
در بيان معرفت دل گويد
دل چه باشد مخزن اسرار حق * خلوت جان بر سر بازار حق
دل امين بارگاه محرميست * دل اساس كارگاه آدميست
دل پذيرفت آنچه عالم برنيافت * دل بدانست آنچه عرش اندر نيافت
بلبل جان را بباغ او نشست * شاهباز معرفت او را بدست
روح قدسى همنشين و در برش * عقل كل خود پاسبانى بر سرش
وصف شيطانى و روحانى در اوست * ملك روحانى و جسمانى در اوست
زورق روحست در آب حيات * سير او در قعر درياى صفات