تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 124

مساهمون:

صكنز الرموز ميرحسينى ١٢٤
در حريم آشنائى يار اوست * هرچه غير حق بود زنّار اوست ديده و دانسته و نادان شده * جسته و دريافته حيران شده سرّ سرّش را قدم پوينده نيست * جز خدا بيننده و گوينده نيست آه اگر يا بى ز حال خود خبر * اين‌همه افسانه گردد مختصر چند از اين سرگشته بودن بىسبب * كان اين گوهر توئى از خود طلب همچو نابينا مبر هر سوى دست * با تو در زير گليم است آنچه هست اى يگانه چند از اين نقش دوئى * طالب خود شو كه اين جمله توئى در طريق معرفت نائى درست * تا تو خود را بازنشناسى نخست

در بيان معرفت نفس گويد

چون تو نفس خويش را بشناختى * مركب معنى به صحرا تاختى اى ندانسته ز غفلت پيش و پس * با تو زين معنى همين نامست و بس دانش نفست نه كار سر سريست * گر به حق دانا شوى دانى كه چيست نفس تو آشوب و افعال خداست * نى ز وصف و دانش اين معنى جداست بهر اين گفت آنكه بيناى رهست * حق‌شناسست آنكه از حق آگهست