در حريم آشنائى يار اوست * هرچه غير حق بود زنّار اوست
ديده و دانسته و نادان شده * جسته و دريافته حيران شده
سرّ سرّش را قدم پوينده نيست * جز خدا بيننده و گوينده نيست
آه اگر يا بى ز حال خود خبر * اينهمه افسانه گردد مختصر
چند از اين سرگشته بودن بىسبب * كان اين گوهر توئى از خود طلب
همچو نابينا مبر هر سوى دست * با تو در زير گليم است آنچه هست
اى يگانه چند از اين نقش دوئى * طالب خود شو كه اين جمله توئى
در طريق معرفت نائى درست * تا تو خود را بازنشناسى نخست
در بيان معرفت نفس گويد
چون تو نفس خويش را بشناختى * مركب معنى به صحرا تاختى
اى ندانسته ز غفلت پيش و پس * با تو زين معنى همين نامست و بس
دانش نفست نه كار سر سريست * گر به حق دانا شوى دانى كه چيست
نفس تو آشوب و افعال خداست * نى ز وصف و دانش اين معنى جداست
بهر اين گفت آنكه بيناى رهست * حقشناسست آنكه از حق آگهست