در حقيقت كى از آن دانا شوى * عيب خود بشناس تا بينا شوى
گه به طاعت گه به عصيان ره زند * آتش اندر بار دل ناگه زند
گه لباس بتپرستى بركشد * گه بدعوى خدائى سركشد
جرعهء ناخورده مستيها كند * نيستى ناديده هستيها كند
گر مراد خود نيابد از درت * جوهرى گردد نفيس اندر برت
نفس را گردن بزن فارغ نشين * من بيان كردم سلوك راه دين
در بيان نفس اماره گويد
از مقام سركشى بيرون برش * مار امّاره است مىزن بر سرش
نفس بدفرماى از آنجا چون گذشت * در طريق بندگى لوّامه گشت
گه رود در كوى طاعت پارسا * گه شود قلّاش بازار هوا
زين مقام ار يك نفس بالا شود * مطمئنه گردد و زيبا شود
چون برون شد از هواى خاك و آب * هر زمانش ارجعى آمد خطاب
نفس را اين هر سه وصف آمد عيان * آنچه اسرار است نايد بر زبان
گرچه گفتند اين معانى نارواست * با تو رمزى بازگويم از كجاست