گاه انس و گاه قرب و گاه عين * چون فلك گردنده بين الاصبعين
حق نظرها دارد اندر كوى دل * نى بهر چوگان درآيد گوى دل
آنكه بر پهلوى چپ خوانى دلش * آن نه دل باشد و ليكن منزلش
در ميان نفس و جانش مستقر * آن يكى چون مادر و ديگر پدر
روح تو آبست و نفست همچو خاك * زين دو جوهر زايد اين فرزند پاك
سوى هر دو روز و شب گردان بود * نام او قلب از براى آن بود
چون به هر دو جانبش فرماندهيست * در وجودش مسند شاهنشهيست
هركه او غوّاص درياى دلست * صد هزاران درّ معنى حاصلست
گر تو را معنى دل حاصل شود * آن زمان دل در وجودت دل شود
ور در اين معنى ندارى دسترس * دل مخوانش خانه ديو است و بس
طالبى كاين راه پنهان بازيافت * گوهر كآن را در اين كان بازيافت
آسمان دل چو آمد در وجود * آفتاب جان در آن تابان نمود
در بيان معرفت روح مىفرمايد
شمع جان را در لگن پنهان نهاد * قفل اين گنجينه را نتوان گشاد