تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 123

مساهمون:

صكنز الرموز ميرحسينى ١٢٣

در بيان تعريف عارف

چون به وحدت درگذشتى از دوئى * عارف اسرار توحيدش توئى كس نداند شرح حال معرفت * عاجزى آمد كمال معرفت معرفت اصل شناسائى بود * چشم و دل را نور بينائى بود گر تو بينائى بانوار يقين * عارف و معروف را جز حق مبين عارف از خود هيچ كارى درنيافت * زانكه حقرا جز به حق نتوان شناخت گر نبودى بخشش حق رهنمون * سرّ بىچون را كه پى بردى برون معرفت خورشيد گشت و ذره جان * ذره از خورشيد چون داند نشان زين چمن در دست ماند چون گلى * چيست از هر سو نفير بلبلى اين گره را كى توان هرگز گشاد * چون سر رشته بدست كس نداد راهرو اينجا قدم سرى نيافت * جز تحير هيچ رمزى درنيافت آنكه حيران گشت از اين راز نهفت * ربّ زدنى هم ز عجز خويش گفت عارف او از جان خود گشته جدا * از اميد و بيم و از فقر و غنا گم شد از خود هركه حقرا بازيافت * سر او را هر دوعالم برنتافت