در بيان تعريف عارف
چون به وحدت درگذشتى از دوئى * عارف اسرار توحيدش توئى
كس نداند شرح حال معرفت * عاجزى آمد كمال معرفت
معرفت اصل شناسائى بود * چشم و دل را نور بينائى بود
گر تو بينائى بانوار يقين * عارف و معروف را جز حق مبين
عارف از خود هيچ كارى درنيافت * زانكه حقرا جز به حق نتوان شناخت
گر نبودى بخشش حق رهنمون * سرّ بىچون را كه پى بردى برون
معرفت خورشيد گشت و ذره جان * ذره از خورشيد چون داند نشان
زين چمن در دست ماند چون گلى * چيست از هر سو نفير بلبلى
اين گره را كى توان هرگز گشاد * چون سر رشته بدست كس نداد
راهرو اينجا قدم سرى نيافت * جز تحير هيچ رمزى درنيافت
آنكه حيران گشت از اين راز نهفت * ربّ زدنى هم ز عجز خويش گفت
عارف او از جان خود گشته جدا * از اميد و بيم و از فقر و غنا
گم شد از خود هركه حقرا بازيافت * سر او را هر دوعالم برنتافت