جان به امر ايزد آمد در وجود * در عبارت بيش از اين فرمان نبود
جان ندارد زندگى آب و گل * عقل ز اين معنى فروماند خجل
نور و عزت هر دو جان آدمست * زان عزيز بارگاه و محرمست
چون نقاب كنت كنزا برفكند * شور و غوغا در همه كشور فكند
نامه جان را به مهر خود نوشت * خاك آدم را بدست خود سرشت
چون بسر شد روزگار چل صبوح * بر سرير قالب آمد شاه روح
از جهان بىنشان او را نشان * در حريم خاص شد دامنكشان
چون كس از گنج نگه آگه نبود * هم به خود از خود نشانى وانمود
گرنه اين گوهر در اين دريا بدى * ساحل اين بحر ناپيدا بدى
گر نبودى پرتو حق در وجود * آبوگل را كى ملك كردى سجود
آفرينش را حيات از جام او * آدم معنى از آن شد نام او
عارفان را حيرتست از وى بسى * زانكه نشناسد به تحقيقش كسى
علم و قدرت دارد و سمع و بصر * جز به چشم دل نيايد در نظر
در شبستان محبتبار او * در هواى دل پريدن كار او
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 128
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١٢٨