چشم او را سرمه حق اليقين * دست او نقد امانت را مبين
رهروان را برتر از وى راه نيست * كآنچه او داند كسى آگاه نيست
او بهر صورت براندازد نقاب * نايدم اظهار اين معنى صواب
شهسوارى كاندرين معنى رسد * درد او را دارو از موئى رسد
خاص خاص است اينچنين فرزانهء * گر تواند برد از اينجا دانهء
نفس او رسته ز بند آب و گل * از صفاى خود گرفته جا بدل
دل بدار الملك جان سلطان شده * جان نديم حضرت جانان شده
رهرو اينجا وارهد از ما و من * بيش از اين محرم نمىباشد سخن
آنچه مقصود است از او يا بى خبر * قطب عالم را شد آن صاحبنظر
مرد كامل جهل را در هر قدم * زنده گرداند چو روح الله بدم
وصف او از هرچه گويم برتر است * امتان را مصطفى ديگر است
نه به غفلت زين حكايت برخورى * باز كن چشم خرد تا بنگرى
در بيان كيفيت عقل گويد
اى ز نور عقل گشته بهرهمند * درهمه عالم به دانش سربلند