محو بينند آنچه غير حق بود * نيستىشان زين سبب مطلق بود
هرچه باشد از نهايتها كه هست * جمله را در نور حق يابند و بس
از فناى خويشتن يكتا شده * جمله در حق هم به حق بينا شده
چون رسد آنجا همه گردد مراد * دور از اين معنى حلول و اتحاد
هوشيار و مست و گويا و خموش * گاه جمله چشم و گاهى جمله گوش
نور حق در سرّ او پيدا شده * او ز سرّ خويشتن يكتا شده
هركه او از بند خود آزاد نيست * دار ملك وحدتش آباد نيست
سرّ توحيد آن زمان گردد عيان * كز قفس يابد رهائى مرغ جان
بگذرد از گلخن طبع و حواس * نى خيال و وهم بيند نى قياس
نفس رعنا را ببرد دست و پاى * عقل دورانديش را ماند بجاى
هر دوعالم با همه شادى و غم * غرقه گرداند به درياى عدم
چون بياسود از گرامى مركبش * در بر معشوق خود باداش و بس
تا بدانى هركه رفت آنجا رسيد * با كسى كاو ديدهء دارد پديد
اى بسى دانا كه گفت اين سرگذشت * سر فروآورد و حيران درگذشت
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 122
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١٢٢