چون مسافر گشتى اندر راه دين * صدق باشد مركب و رهبر يقين
باز كن چشم خرد را پيش و پس * عقل فرزانه تو را استاد بس
نفى كن اثبات هر موجود را * تا بدانى هستى معبود را
چون يقين شد كآفريننده خداست * ذات پاكش را مگو چون و چراست
حضرت او برتر از حد و مثال * درنگنجد صورت و وهم و خيال
بىبدايت بوده ذات او نخست * بىنهايت همچنان باشد درست
وصف خود كرد و بدان موصوف شد * نام خود كرد و بدان معروف شد
او به خود هست و همه هستى از اوست * نيست آمد هرچه آمد جمله اوست
ذات او را نيست نقصان و زوال * نى سكون و نى تحرك را مجال
در كمال لايزالى كاملست * بىجهت هرجا كه جوئى حاصلست
در دو عالم هيچكس همتاش نيست * همچو عالم پستى و بالاش نيست
دانش عامى ندارد زين گذر * اهل صورت را تمامست اينقدر
رهروان كز ملك معنى آگهند * كشتگان خنجر الّا اللهاند
از دو كون آزاد و از خود بىنشان * در فناى كل شده دامنكشان
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 121
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١٢١