در ره معنى اگر دانا شوى * چون صدف در قعر اين دريا شوى
علم صورت پيشه آب و گلست * علم معنى رهبر جان و دلست
آنچه نگذارد تو را جز سوى دوست * مغز دانش آن بود بگذر ز پوست
جهد مىكن تا ز خود يا بى خبر * واجب اين علمست اگر دارى خبر
گر بجهد اينجا رسانى منزلت * آنچه مقصود است گردد حاصلت
كار دل باشد همه كشف و عيان * شرح اين معنى نگنجد در بيان
حالتى از غيب غيب آيد پديد * جز بذوق اين حرف را نتوان شنيد
گنج پنهانست علم معنوى * در تو آيد چون ز خود بيرون شوى
علم تو معلول را در بر كشد * دفتر مقبول را خط دركشد
اول از علم شريعت بهره گير * طفل را نبود غذائى به ز شير
علم كسبى گر نباشد حاصلت * علم ميراثى نيايد در دلت
زبده علمت حصول دين بود * اطلب العلم اى پسر در اين بود
بندگى طاعت بود پندار نى * علم دانستن بود گفتار نى
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 120
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١٢٠