تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 119

مساهمون:

صكنز الرموز ميرحسينى ١١٩
اى به داغ جهل خود را سوخته * جز فراموشى دلت ناموخته سر برآر از خواب نادانى خويش * تا نمانى در پريشانى خويش خالقى كز هر دو كونت برگزيد * نى براى خواب و خوردت آفريد در پى دانش رو اى فرزانه مرد * نيست عذرى رو به نادانى مگرد مردهء جهلى چه سود آب‌وگلت * علم خوان تا زندگى يابد دلت علم بايد تا عمل گنجى بود * زانكه بىدانش عمل رنجى بود علم بنياد است و طاعت خانهء * بىاساسى كى بود كاشانهء چيست دانش آنكه تن بيرون برى * تا بدانى كز همه نادان‌ترى چون به نادانى خود دانا شوى * رو كنى بر تخت خود و الا شوى مردم از گفتن نبيند جز زيان * دانش اندر دل بود نى در زبان گر عمل با علم تو پيوند نيست * جبّه و دستار دانشمند نيست خنده ديو است بىدانش عمل * شحنه شيطان بود مرد جدل قيل و قالت ره ندارد هيچ سوى * معرفت حاصل كن اى بسيار گوى گر تو علم صورتى دارى بسى * بر لب درياى علمى چون خسى