اى به داغ جهل خود را سوخته * جز فراموشى دلت ناموخته
سر برآر از خواب نادانى خويش * تا نمانى در پريشانى خويش
خالقى كز هر دو كونت برگزيد * نى براى خواب و خوردت آفريد
در پى دانش رو اى فرزانه مرد * نيست عذرى رو به نادانى مگرد
مردهء جهلى چه سود آبوگلت * علم خوان تا زندگى يابد دلت
علم بايد تا عمل گنجى بود * زانكه بىدانش عمل رنجى بود
علم بنياد است و طاعت خانهء * بىاساسى كى بود كاشانهء
چيست دانش آنكه تن بيرون برى * تا بدانى كز همه نادانترى
چون به نادانى خود دانا شوى * رو كنى بر تخت خود و الا شوى
مردم از گفتن نبيند جز زيان * دانش اندر دل بود نى در زبان
گر عمل با علم تو پيوند نيست * جبّه و دستار دانشمند نيست
خنده ديو است بىدانش عمل * شحنه شيطان بود مرد جدل
قيل و قالت ره ندارد هيچ سوى * معرفت حاصل كن اى بسيار گوى
گر تو علم صورتى دارى بسى * بر لب درياى علمى چون خسى
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 119
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١١٩