تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 117

مساهمون:

صكنز الرموز ميرحسينى ١١٧
گرچه بردى گوى طاعت از ملك * هم بعجز خويش خم زن چون فلك اختيار خود برون كن از وجود * تا بيابى نقد اسرار سجود چون برآوردى سر از تدبير كار * سهو خود را سجده سهوى بدار نفس زنگى طبع دارد بوى يار * هرچه پيش آيد بگردان سوى يار دولت هر دوجهانت داده‌اند * پنج نوبت بهر آنت داده‌اند

در بيان معرفت زكات و كيفيت آن

مالها دارى تو اى صاحب‌نصاب * حق درويشان بده گردن متاب سرّ اين معنى نقد اين دنيا بدان * آيت مما رزقناهم بخوان چيست دنيا با همه خشك و ترش * گر همه عقلست برخيز از سرش هرچه دادنت برون آر و بپاش * اندرين معنى كم از خاكى مباش گل شو و مىده نسيم دل‌فروز * همچو آتش هرك را يا بى مسوز از جوانمردى برآمد نام مرد * حاتم طى بين كه در هيجا چه كرد اهل عشرت چون بهم آميختند * جرعهء بر خاك مجلس ريختند مور اگر پاى ملخ برخوان نهاد * آنچه بودش در بر مهمان نهاد
گر نكردى خود جوانمردى پديد * در جهان نه پير بودى نه مريد آنچه مىبايد مريد از جمله پيش * مايه‌دارست از زكات پير خويش چون گدا را از توانگر مىرسد * امتنان را از پيمبر مىرسد

در بيان معرفت روزه

تا تو باشى بسته هر بيم و تاب * روزه‌دارى صرفه نان است و آب اى تهى كرده شكم از غافلى * دل تهى كن اين بود الصوم لى خانهء نه در به بند اى كدخداى * پس روان هفت منظر برگشاى پاى خود افشرده‌اى از گمرهى * چنگ در دنيا مزن تا وارهى همچو ماه نو چه باشى پايبند * گر به گه خيزى چو صبح خيره خند گر تو افطار از هواى خود كنى * روزه خود را همه باطل كنى روزه‌دارى را كه با خود كار نيست * جز به ديدار خدا افطار نيست هر نفس عيدى كن اى صاحب‌نظر * ماجرائى نيست با مرد سفر

در بيان معرفت حج

زين گريبان هركه سر برمىزند * هر زمان صد حج اكبر مىزند