گرچه بردى گوى طاعت از ملك * هم بعجز خويش خم زن چون فلك
اختيار خود برون كن از وجود * تا بيابى نقد اسرار سجود
چون برآوردى سر از تدبير كار * سهو خود را سجده سهوى بدار
نفس زنگى طبع دارد بوى يار * هرچه پيش آيد بگردان سوى يار
دولت هر دوجهانت دادهاند * پنج نوبت بهر آنت دادهاند
در بيان معرفت زكات و كيفيت آن
مالها دارى تو اى صاحبنصاب * حق درويشان بده گردن متاب
سرّ اين معنى نقد اين دنيا بدان * آيت مما رزقناهم بخوان
چيست دنيا با همه خشك و ترش * گر همه عقلست برخيز از سرش
هرچه دادنت برون آر و بپاش * اندرين معنى كم از خاكى مباش
گل شو و مىده نسيم دلفروز * همچو آتش هرك را يا بى مسوز
از جوانمردى برآمد نام مرد * حاتم طى بين كه در هيجا چه كرد
اهل عشرت چون بهم آميختند * جرعهء بر خاك مجلس ريختند
مور اگر پاى ملخ برخوان نهاد * آنچه بودش در بر مهمان نهاد
گر نكردى خود جوانمردى پديد * در جهان نه پير بودى نه مريد
آنچه مىبايد مريد از جمله پيش * مايهدارست از زكات پير خويش
چون گدا را از توانگر مىرسد * امتنان را از پيمبر مىرسد
در بيان معرفت روزه
تا تو باشى بسته هر بيم و تاب * روزهدارى صرفه نان است و آب
اى تهى كرده شكم از غافلى * دل تهى كن اين بود الصوم لى
خانهء نه در به بند اى كدخداى * پس روان هفت منظر برگشاى
پاى خود افشردهاى از گمرهى * چنگ در دنيا مزن تا وارهى
همچو ماه نو چه باشى پايبند * گر به گه خيزى چو صبح خيره خند
گر تو افطار از هواى خود كنى * روزه خود را همه باطل كنى
روزهدارى را كه با خود كار نيست * جز به ديدار خدا افطار نيست
هر نفس عيدى كن اى صاحبنظر * ماجرائى نيست با مرد سفر
در بيان معرفت حج
زين گريبان هركه سر برمىزند * هر زمان صد حج اكبر مىزند