عقل مىگويد پريشانى مكن * عشق مىخندد كه نادانى مكن
عقل گويد كارسازى مىكنم * عشق گويد پاكبازى مىكنم
عقل مىسازد كه اين آسوده كيست * عشق مىسوزد كه اين آلود كيست
عقل مىخندد كه اين ننگست و نام * عشق مىپرد كه اين دانه است و دام
عقل گويد كدخدائى مىكنم * عشق گويد پارسائى مىكنم
عشق هم جوياى عشق است اى پسر * جان جانها جاى عشق است اى پسر
ملك عشق آمد وراى كائنات * فارغ از غوغاى افعال و صفات
عشق و عاشق را قلم دركش تمام * تا همه معشوق ماند و السلام
گر ز معشوقت خيالى بر سر است * نيست معشوق آن خيالى ديگر است
هرچه در فهم تو آيد آن توئى * برگذر اينجا نمىگنجد دوئى
عشق را گيرم كه در قرآن نگفت * عشق را در گنج ما اوحى نهفت رَبِّ أَرِنِي از زبان عشق گفت * لى مع اللّه از زبان عشق سفت
عشق نبود پيشه هر بوالهوس * عشق را هم عاشقان دانند و بس
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة كنز الرموز ميرحسينى 114
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صكنز الرموز ميرحسينى ١١٤