حكايت
قصهخوانى بر سر حرفم رسيد * گفت روزى شيخ عالم بو سعيد
با مريد چند بيرون شد بگشت * از قضا بر آسيائى برگذشت
در تحير ماند از آن سرگشتگى * با همه تيزى بدان آهستگى
با مريدان گفت پس رازى نهفت * با من اين سنگ از زبان حال گفت
كاين همه دام از پى يكدانه چيست * همچو او باش اينهمه افسانه چيست
با همه سرگشتگى بارى به پشت * مىدهم نرم ارچه مىيابم درشت
گر گرانى باشدم از يار خويش * هم سبكروحم من اندر كار خويش
اى دل سنگين گرانجانى مكن * كار جانبازان به نادانى مكن
كمزنى را پيشه كن در راه دين * كم زنى بيش از همه يا بى يقين
كمتر از كم شو اگر دارى خبر * اين طريق كاملانست اى پسر
گر تو را با كار خود كارى بدى * طاعت صدساله زنّارى بدى
بىنيازى برنتابد بود تو * تاب اين آتش ندارد عود تو
از تو بدمستى نمىبايد تو را * زانكه دع نفسك همىآيد تو را