در بيان معرفت عشق و تحقيق آن
چون سمند فكرتم جولان نمود * گوى معنى از دو عالم در ربود
پرتو عشق آمد اين افسانه چيست * آشنا داند كه اين بيگانه نيست
عالمى دانم به گفتگوى عشق * در ميان يكتن ندارد بوى عشق
عشق بر چرخ حقيقت اختر است * از محبت يكقدم بالاتر است
عشق بر نابودنى سودا كند * عشق در ويرانهها غوغا كند
عشق را يكسان نمايد كفر و دين * عشق را نبود غم شك و يقين
عشق شاهان را چه در تاب افكند * خلوتى را در خرابات افكند
عشق غواصست در درياى حق * مركبش روحست در درياى حق
شهسوار عشق چون لشكر كشد * خواجه را در خدمت چاكر كشد
در حقيقت حل مشكلهاست عشق * صيقل آئينه دلهاست عشق
ضد عقلست اين حكايت گوشدار * تا بعقل اندر نكوشى هوش دار
عقل گويد جبّه و دستار كو * عشق گويد خانه خمار كو
عقل هستى مىكند كاين درخور است * عشق مستى مىكند كاين خوشتر است