مصابيح اقوالست ، كه سخن بدان روشن شود . اين امثله مبنىّ بر آنكه عشق اسم است ؛ لا بدّ مسمّى از وى طلب بايد كرد ، و مسمّى غير اسم باشد . بنابراين تقرير و تقدير اسم عشق بر مثال مشكاتى است كه در وى مصباحى نهاده باشند ؛ و ذكر نيز هم برين قياس . اين دو مشكاة عشق و ذكر را در خانهء قلب موضوع تقدير كن . مادام كه اين دو مصباح در كام مشكاة گرفتار باشند ، لا بدّ خانهء قلب از پرتو نور ايشان بىنصيب باشد ؛ امّا چون وجود مشكاة از پيش بردارند و وجود مصباح را در ميان آرند ، البتّه از پرتو نور ايشان خانهء قلب منوّر شود .
( 71 ) و اينجا ايشان نيز كه نار عشق و نار ذكرند ، تا ز هستى نور خود به خود « 8 » مىنگرند ، لاجرم از هستى نور خود بنور معشوق و مذكور نمىپردازند و گمان مىبرند كه مگر مقصود مائيم ! بيت : « 10 »
نه مى خورده نه در خرابات شده * برخوانده قبالهء رزى مات شده « 11 »
آنگاه از ناز خود نياز احد از دست داده و در استغناى مجاز افتاده زود باشد كه برآن عاشق راه رفتهء كار ناديده از حضرت عزّت او - جلّ جلاله - اين لاحق شود كه بيت :
نگارا در سرت سوداى ما نيست * ترا از ناز خود پرواى ما نيست « 15 »
و اين بسبب « 16 » آن باشد كه در تنگناى خانهء قلب گرفتار باشد و از وسعت آفتاب ربوبيّت بىخبر . « 17 » اينجا نيز دل را از كسوت دال و لام بيرون مىبايد آمد ، « 18 » تا نور ذكر ذاكر و نور عشق عاشق بواسطهء انفصال هستى خود از خود خلاص يابند و خود را در اتّصال نور مذكور و نور معشوق « 19 » فراموش كنند .
هامش
( 8 ) - اينجاL: آنجاN- - عشقN: ذكرL- - ذكرN: عشقL- -
( 10 ) - بيتN: بلغ ( كذا )L- -
( 11 ) - قبالهء رزى : قبالهء زرىL: قصهء رزىN- - بحر رباعى
- -
( 15 ) - بحر هزج
- -
( 16 ) - بسببN: سببL- -
( 17 ) - بىخبرL: + باشدN- -
( 18 ) - مىبايدL: بايدN- -
( 19 ) - نور معشوقL: معشوقN