تمام نبود ، طلب معشوقش مدام نبود ، و تا طلب معشوقش بر « 1 » دوام نبود ، از انفصالش رسيدن باتّصال روى ندارد ، « 2 » زيراكه طلب بر « 2 - » دوام به سكونت بهتر از طلب معجّل كه در او مداومت نبود ، چنانكه مىفرمايد - عليه الصّلاة و التّحيّة - كه « خير الأعمال أدومها « 3 » و إن قلّ » ، و شاعر نيز هم درين معنى مىگويد بيت :
عشق بىدرد ناتمام بود * كز « 5 » نمك ديگ را طعام بود
نمك اين حديث درد دلست * عشق بىدرد دل حرام بود « 6 »
( 69 ) امّا اينجا عشق نيز ، تا « 7 » از كسوت عين و شين و قاف بيرون نيايد ، و همچنين ذكر نيز از كسوت الف و لام و هاء ، « 8 » از پرتو نور ايشان دل بىنصيب بود . عجب حاليست :
اين بيگانهء آشنا روى را سخنى كه شرح را در آن مجال نيست داعيه برآن مىدارد كه در آن شروع مىكند ، و اين ديوانهء بىسرمايه خود را در ميدان هلاك مىاندازد و به اشارت « الصّوفى ابن الوقت » از وقت كلمهء مىراند ! أعوذ بك الهى ، بر كدرى « 11 » نظرى بخش ، تا اين روح سخن كه در حقيقت اسلام مىرود بقالب عبارت كفرى درنيفتد ! و آن سخن عاشق و معشوق « 12 » است و ذاكر و مذكور و از انفصال باتّصال پيوستن . « 13 »
( 70 ) پس بدان كه عشق را ناريست كه آن را ارباب طريقت آتش عشق مىگويند ، و همچنين ذكر را نيز ناريست كه آن را آتش ذكر مىگويند . پس اين دو نار هريك را على حده نوريست ، چنان كه سالك ميان هريك از ايشان فرق تواند كرد . « 16 » پس محال دان كه غير دل محلّ ايشان تواند بود ، امّا شرح آن جز به امثله راست نيايد ، زيرا كه امثال
هامش
( 1 ) - برN: -L- -
( 2 ) ( 1 ، 2 ) - انفصالش . . . نداردL: انفصال به اتصالش راه نبودN- -
( 2 - ) - برN: -L- -
( 3 ) - در اوL: بهN- - مىفرمايد . . . كهL: حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم فرمودN- -
( 5 ) - كزN: چونL- -
( 6 ) ( 5 ، 6 ) - بحر خفيف
- -
( 7 ) - نيز تاN: تا نيزL- -
( 8 ) - هاءL: + طالع نشودN- -
( 11 ) - بر كدرىL: اين بنده راN- -
( 12 ) - معشوق استL: معشوقN- -
( 13 ) - پيوستنL: + استN- -
( 16 ) - چنانL: -N- - كردL: كردنN