تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
از طعام و از شراب و ميوه‌ها * بىشمار است اين ندارد منتها 1113 گر ترا جانى بود خود بو برى * بىمشام از سرهاى آن سرى « 1 » اى خنك آن كو چنينش گشت حال * ماند دايم در پناه ذو الجلال در مقام امن بىخوفى نشست * شاد خرم گشت و از غم باز رست 1116 بىپر خوف و رجا پران شد او * زد سبو بر سنگ پيش بحر هو رست از جفتى تن او « 2 » طاق شد * قبله‌گاه و كعبه عشاق شد ره بريد و گشت در منزل مقيم * بىخودى جانش خدا را شد نديم 1119 مىكند زان پس خدايى از خدا * نيست جانش را جدايى از خدا « 3 » هستى چون سايه‌اش زان آفتاب * گشت نور و نيست شد سايه ز تاب آفتاب حق بر آن سايه چو تافت * نور مطلق گشت چون اين تاب يافت 1122 پس اگر گويد انا الحق جان او * زان مشو منكر اگر دارى تو بو

[ در بيان آنكه بو رهبر است به اصل ]

در بيان آنكه بو رهبر است به اصل . آدمى را چون بوى حق رسيد آن بو او را رهبر گردد به حق . طلب بصدق بوست ؛ چون به غايت رسد مقصود حاصل شود . عشق و صدق را در اول طلب « بو » گويند و چون بو زياده شود آن را « رو » خوانند . چنان كه آب اندك را قطره گويند و چون افزون شود همان قطره را جو گويند ؛ و چون جو نيز افزون « 4 » شود رود خوانند ؛ و چون رود بيفزايد جيحون گويند ؛ و چون جيحون افزون شود بحر خوانند . پس بو همان ديدار است الا تا ضعيف است نامش بوست ؛ و چون افزون شود « 5 » بىحد گردد ديدارش خوانند نى يعقوب از بوى يوسف - عليهما السلام - بينا شد . پس بوى عشق و صدق را بيفزا تا بينا شوى و ديدارت « 6 » حاصل شود .
زانكه رهبر بو بود در آدمى * هركه را بو نيست نبود آن دمى بو در آخر چشم بخشد كور را * بو كند همچو سليمان مور را 1125 گر نباشد ديده و بويت بود * از خوشى بو ترا چشمى شود چون برد از گل مشام كور بو * طالب گل گردد از جان سو به سو دايما با گل بود يار و حريف * عاقبت چون گل شود خوب و لطيف 1128 بوى چون افزون شود در آدمى * آدمى زين حال گردد آن دمى
هامش
( 1 ) - مج : از بيت 1114 تا بيت 1195 را بعد از بيت 1225 آورده است . ( 2 ) - مج : جفتى جسم و ( 3 ) - در نسخه اساس « جدا » نوشته است و اين با معنى بيت تناسب ندارد به همين دليل به كلمه « خدا » تصحيح شد . ( 4 ) - مج : نيز زياد ( 5 ) - مج : و بى ( 6 ) - مج : ديدار