1062 كرد تو كردار حق باشد يقين * حمد تو گويد هميشه كفر و دين
اين جهان و آن جهان در حكم تو * زنده از نورت بود سفل و علو
زان نگويم آنچنانكه هست من * تا نيفتد فتنه در اهل زمن
1065 لقمه بازان نگنجد بىگمان * در دهان و حلق صعوه « 1 » نيك دان
گر دهى در حال حلقش بر درد * كى دهد آن را به وى اهل خرد
سر خاصان را چه گويم با عوام * چون پرد بر اوج مرغ بسته دام
1068 كى چو رستم حمله آرد پير زال * كى بود محجوب حق را حال و قال « 2 »
قال و حال آن شاه را باشد فحسب * كى رسد آن سر به كس از جهد و كسب
علم مردان خود عطايى بوده است * بر ملايك زانشان افزوده است
1071 ساجد آدم شده جمله ملك * گرچه هريك بود پران بر فلك
زنده و پرنور جمله گرد عرش * پاك از آثام « 3 » و از ظلمات فرش
با چنين رتبت شد آدم شاهشان * وصل آدم بد ز جان دلخواهشان
1074 از سجود آدم افزونتر شدند * جملگان بر عَرش بالا بر شدند
علم نو حاصل شد از تدريس او * گشته انور جمله از تقديس او
در دل آدم خدا بوده مقيم * از محبت گشته آدم را نديم
1077 هر دو يك گشته ز فرط امتزاج * همچو آب و باده در ظرف زجاج
در نمكسارش شده كلى نمك * يك شده رفته ازيشان لى و لك
شرح آن وحدت نيايد در زبان * پس ببندم از بيانش من دهان
1080 چون ره مردان سپردى باسزا * آن سزا را وصل حق باشد جزا
جان چون قطره چو شد در بحر هو * گشت قطره بحر بىجسم و سبو
بىخودى زان پس خداوندى كنى * كوه هستى و منى را بركنى
1083 دستگير خلق گردى در جهان * قايم از تو آشكار و هم نهان
ظاهر و باطن غلامت در « 4 » دو كون * جمله را از تو رسد هم نصر و عون
قوت « 5 » قوّت دايم از جودت رسد * با همه خلق جهان از نيك و بد
1086 جمله را باشى چو روح اندر بدن * هر يكى از تو برد صد نوع فن
هامش
( 1 ) - صعوه : گنجشك ، پرنده كوچك
( 2 ) - مج : قال و حال
( 3 ) - آثام : ج اثم : گناه
( 4 ) - مج : هر
( 5 ) - مج : قوت و قوّت