تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
زانكه كان و مخزن صنع خدا * نيست غير نيستى اى كدخدا جسته بنا موضعى ناساخته * و اندرو ديوار و سقف افراخته 1038 جسته سقا كوزه‌اى كش آب نيست * وان دروگر خانه‌اى كش باب نيست وقت صيد اندر عدم بُد حمله‌شان * از عدم آنگه گريزان جمله‌شان چون انيس جان تو آن نيستى است * از فنا و نيست اين پرهيز چيست 1041 چون اميد از لاست پس پرهيز چيست * با انيس طبع خود استيز چيست نيستى را گر نه‌اى مونس پسر * در كمين آن چرايى منتظر ز آنچه دارى جمله دل بركنده‌اى * شست دل در بحر لا افكنده‌اى 1044 پس گريزت چيست زين بحر مراد * كو به شستت « 1 » صدهزاران صيد داد از چه نام برگ « 2 » را كردى تو مرگ * جادوى بين كه نمودت مرگ برگ هر دو چشمت بست سحر صنعتش * تا كه جان را در چه آمد رغبتش 1047 در خيال او ز مكر كردكار * جمله صحرا فوق چه گرگ است و مار لاجرم چه را پناهى ساخته است « 3 » * تا كه مرگ او را به چاه انداخته است « 4 » زين چه هستى چو جستى مردوار * بر براق نيستى گردى سوار 1050 زندگى در زندگى بينى ابد * بىحجابت روى بنمايد احد يافت خود را هركه در وى گشت گم * ماند زنده هركه در حى گشت گم يافتن آن گم شدن دان اى همام * چونكه گم گردى شود كارت تمام 1053 خوب‌رويى چون ببينى در گذر * مىشوى آن دم ز لذت بىخبر مىشوى بىخود ز خمر حسن او * گم همىگردى درو اى نيك‌خو گم شدن را يافت دان بيدار شو * از خودى خويشتن بيزار شو 1056 چون فنا گردد خودى گردد بقا * غير حق چون رفت ماند يك خدا بىخودى اويى بدان اين را يقين * كفر تو چون رفت گردى نور دين چون نمانى حق بماند فرد بس * جنبشت از حق بود در هر نفس 1059 بىخودى مردن بود اندر طريق * نيك دان اين را كه تا گردى مفيق گرچه اكنون قطره‌اى دريا شوى * ورچه كورى از خدا بينا شوى بىدوى گردى يكى نورى عجب * زنده و باقى شوى قايم به رب
هامش
( 1 ) - مج : شست ( 2 ) - مج : نامى ( 3 ) - مج : « است » ندارد ( 4 ) - مج : « است » ندارد