زانكه كان و مخزن صنع خدا * نيست غير نيستى اى كدخدا
جسته بنا موضعى ناساخته * و اندرو ديوار و سقف افراخته
1038 جسته سقا كوزهاى كش آب نيست * وان دروگر خانهاى كش باب نيست
وقت صيد اندر عدم بُد حملهشان * از عدم آنگه گريزان جملهشان
چون انيس جان تو آن نيستى است * از فنا و نيست اين پرهيز چيست
1041 چون اميد از لاست پس پرهيز چيست * با انيس طبع خود استيز چيست
نيستى را گر نهاى مونس پسر * در كمين آن چرايى منتظر
ز آنچه دارى جمله دل بركندهاى * شست دل در بحر لا افكندهاى
1044 پس گريزت چيست زين بحر مراد * كو به شستت « 1 » صدهزاران صيد داد
از چه نام برگ « 2 » را كردى تو مرگ * جادوى بين كه نمودت مرگ برگ
هر دو چشمت بست سحر صنعتش * تا كه جان را در چه آمد رغبتش
1047 در خيال او ز مكر كردكار * جمله صحرا فوق چه گرگ است و مار
لاجرم چه را پناهى ساخته است « 3 » * تا كه مرگ او را به چاه انداخته است « 4 »
زين چه هستى چو جستى مردوار * بر براق نيستى گردى سوار
1050 زندگى در زندگى بينى ابد * بىحجابت روى بنمايد احد
يافت خود را هركه در وى گشت گم * ماند زنده هركه در حى گشت گم
يافتن آن گم شدن دان اى همام * چونكه گم گردى شود كارت تمام
1053 خوبرويى چون ببينى در گذر * مىشوى آن دم ز لذت بىخبر
مىشوى بىخود ز خمر حسن او * گم همىگردى درو اى نيكخو
گم شدن را يافت دان بيدار شو * از خودى خويشتن بيزار شو
1056 چون فنا گردد خودى گردد بقا * غير حق چون رفت ماند يك خدا
بىخودى اويى بدان اين را يقين * كفر تو چون رفت گردى نور دين
چون نمانى حق بماند فرد بس * جنبشت از حق بود در هر نفس
1059 بىخودى مردن بود اندر طريق * نيك دان اين را كه تا گردى مفيق
گرچه اكنون قطرهاى دريا شوى * ورچه كورى از خدا بينا شوى
بىدوى گردى يكى نورى عجب * زنده و باقى شوى قايم به رب
هامش
( 1 ) - مج : شست
( 2 ) - مج : نامى
( 3 ) - مج : « است » ندارد
( 4 ) - مج : « است » ندارد