شخص عالم را شوى تو جان صاف * رزق بخشى بر « 1 » همه قدر كفاف
همچنانك اين « 2 » روح اندر جسمها * مىدهد هر عضو را قوتى جدا
1089 جمله اجزاى قوالب زنده زو * از دو دست و از دو پا و پشت و رو
از سر و چشم و شكم وز رودهها * عالى و دون جمله در نشو و نما
اين همه اجزاى تن در « 3 » تحت و فوق * يافته از جان حيات و قوت « 4 » و ذوق
1092 برده هر جزوى عطايى لايقش * هر حسى را از « 5 » نوايى لايقش
چشم برده زان عطا نور نظر * گشته دايم در تماشاى صور
گوش را زو نوع ديگر كار و بار * در سماع خير و شر ليل و نهار
1095 همچنان اين پنج حس دارد ز جان * هر يكى كارى معين در جهان
مىنماند كار اين با كار آن * فرق هريك از زمين تا آسمان
كارهاشان مختلف همچون هجا * يك بود همچون الف يك همچو با
1098 چون بهار است آمده جان در بدن * برده هر عضوى جدا مخصوص فن
نى كه اندر جمله اعضاست جان * متصل همواره روزان و شبان
ليك ناخن كى برد از وى چو چشم * جسم باشد چون گهر مانند يشم « 6 »
1101 نى معيت هست جان را با همه * كى كند مانند سر پا دمدمه « 7 »
گرچه در هر خار « 8 » باشد نوبهار * لطف گل را كى بيابد كس ز خار
همچنين مىدان خدا را در جهان * در همه هم آشكار و هم نهان
1104 وَ هُوَ مَعَكُمْ گفته است اندر كلام * با شمايم در ركوع و در قيام
زندگيتان از من است و خواب و خور * با شمايم دايما در خير و شر
آن معيت را كه دارم با ولى * آن معيت كى شود اينجا جلى
1107 با ولى و با نبى نوع دگر * گشتهام از لطف و رحمت جلوهگر
ز انبيا آيد صلات و معجزات * خلق عالم را ز محنتها نجات
ز اوليا آيد كرامات عجب * بىحد است و بىنهايت ذات « 9 » رب
1110 كى بود حق را معيت با كهان * آنچنان رتبت كه دارد با مهان
هم معيت هست با خلق جهان * از خور و از خواب و هم از جنس آن
هامش
( 1 ) - مج : با
( 2 ) - مج : همچنان كين
( 3 ) - مج : از
( 4 ) - مج : فوق
( 5 ) - مج : زو
( 6 ) - مج : چشم باشد چون گهر ناخن چو يشم
( 7 ) - مج : زمزمه
( 8 ) - مج : شاخ
( 9 ) - مج : داد