رب تالٍ « 1 » گفت يعنى ظاهرا * گر كسى قرآن بخواند برملا
چون در آن خواندن ندارد ذوق دين * مىكند قرآن برو لعنت يقين
1155 لعنتش باشد از آن خواندن نصيب * چونكه بيگانه است جانش زان حبيب
پس ز قرآن مر ورا لعنت رسد * زان يم رحمت به وى زحمت رسد
چون ندارد چاشنى زان گل شكر * پس بود بيگانه او زان نوع خور
1158 آنكه ذوقش نيست از حمد و ثنا * مىكند لعنت برو ذكر خدا
هست بىذوقى او لعنت يقين * گرچه نامد « 2 » بر زبان لعنت مبين
و آنكه او اندر قرائت ذوق يافت * سوى آن حضرت به جان و دل شتافت
1161 خواندن با ذوق شد خواندن ورا * كه قبول است از تو اين خواندن درآ
آنكه در خواندن ندارد هيچ ذوق * مىنجوشد « 3 » در درونش عشق و شوق « 4 »
آن ملالت راندن است او را ز در * ور « 5 » ندارى ذوق ازين حلوا مخور
1164 چون ز قرآن ذوق يابد جان تو * دان كه قرآن مىنمايد با تو رو
سوى خود مىخواندت آن ذوق خوش * تا ببالى « 6 » در صفا و ذوق « 7 » خوش
مىپذيرى زندگى زان حرفها * مىخورى شهد و شكر زان ظرفها
1167 آن كسى را كه « 8 » شدش اين نوع حال * گشت مقبول و انيس ذو الجلال
همچو خسرو جفت شيرين گشت او * هست پر زان آب حيوان چون سبو
جو به جو مىرفت در جويش فتاد * ناگهان ديده بر آن رويش فتاد
1170 رويت او را گشت حاصل از خدا * بود فانى يافت زان رويت بقا
بعد از آن اندر بقايش ارتقاست * نونوش اندر بقا هر دم لقاست
نور پاكش رهنماى آن سرى است * پيش نورش نور صورت سرسرى است
1173 رمز كى گفتيم اگر دارى خرد * آن خرد شادت كند وز غم خرد
بگذرى از ننگ تقليد و ريا * درد بگذارى شوى بحر صفا
قصه موسى مگر نشنيدهاى * در گدارويى از آن پيچيدهاى
1176 ناگهان يك روز موسى كليم * بر گذرگه ديد چوپانى سليم
كو به عشق و ذوق مىگفت اى خدا * لطف كن پيش رهى خود بيا
هامش
( 1 ) - مج : رب تالى
( 2 ) - مج : نآيد
( 3 ) - مج : نجويد
( 4 ) - مج : هيچ ذوق
( 5 ) - مج : رو
( 6 ) - مج : بيابى
( 7 ) - مج : شوق
( 8 ) - مج : كش