نگرداند و از عطاهايى كه از نيست خواهد رسيدن محرومى نمانى « 1 » . و از جنس ايشان باشى كه :
فانى ز خود و به دوست باقى * اين طرفه كه نيستند و هستند « 2 »
[ در تقرير آنكه تن به جان زنده است ]
و در تقرير آنكه تن به جان زنده است و اعضا و اجزا همه قايم به وى ، هر عضوى را خلعتى از يك جان لايق او چشم را بينايى و گوش را شنوايى و دست را گيرايى و پا را پويايى . شرح اين دراز است همه به يك جان زندهاند و هر يكى را مرتبهاى كه به يكديگر نمىمانند .
تا ازين هستى نگردى نيست تو * كى برى زان هستى بىرنگ بو « 3 »
1017 دانه تا فانى نشد زير زمين * كى درختى گشت پربار و گزين
تا نگشت اندر رحم نطفه فنا * كى شد آن نطفه نگار دلربا
سنگ سرمه تا نشد محو بصر * كى شد اندر چشمها نور نظر
1020 تا كه در معده نگردد هضم نان * كى شود آن زندگى و عقل و جان
چونكه هستىها همه از نيستى است * پس ترا از نيستى نفرت ز چيست
تاكنون اين هست تو از نيست زاد * چون بدين غايت رسيدى اى جواد
1023 نيست شو زين هست باز از عشق هو * تا كه گردد هستىات مبدل ازو
اصل خود اينست و آنها جمله فرع * اين بود همچون درودن آن چو زرع
آن همه ره بود اين چون منزل است * آن همه تحصيل و اين چون حاصل است
1026 زان عروج اينجا رسيدى اى فتى * بار ديگر نيست شو زين هست تا
اندر آن هستى آخر پا نهى * بعد از آن از خوف مردن وارهى
همچنانكه گفت مولاناى ما * آن شه شاهان دين بحر صفا
1029 گر همىخواهى سلامت از ضرر * چشم ز اول بند و پايان را نگر
تا عدمها را ببينى جمله هست * هستها را بنگرى محسوس پست
اى ببين بارى كه هر كش « 4 » عقل هست * روز و شب در جستوجوى نيستست
1032 در گدايى طالب جودى كه نيست ؟ * بر دكانها طالب سودى كه نيست ؟
در مزارع طالب دخلى كه نيست ؟ * در مغارس « 5 » طالب نخلى كه نيست ؟
در مدارس طالب علمى كه نيست ؟ * در صوامع طالب حلمى كه نيست ؟
1035 هستها را سوى پس افكندهاند * نيستها را طالبند و بندهاند
هامش
( 1 ) - مج : محروم بمانى
( 2 ) - بيت از حديقه الحقيقة است .
( 3 ) - مج : و بو
( 4 ) - مج : كس
( 5 ) - مغارس : ج مغرس : جاى درخت نشاندن