بىحجابى جمله اسرار خدا * در درونت سر كنند اى كدخدا
تا عيان بينى كه چون ايجاد كرد * هر دو عالم را چهسان بنياد كرد
1008 پيش تو سازد ز نو هر چيز را * تا ببينى آشكارا بىغطا
تا دوى خيزد شود يارت احد * و اندران وحدت بمانى تا ابد
كاندر آن وحدت مقامات است بس * در نهاياتش كجا پى برد كس
1011 بحر وحدت بىحد است و بيكران * هست غواصى در آن يم جاودان
در چنان رفتن نگيرد جان قرار * وصل باشد دايمش بىانتظار
بىبرى « 1 » يابد درو دايم كنار * بىلبان « 2 » هم بوسهاى بىكنار
1014 بىدهان در وى خورد صد گون خورش * اندر افزايش بود بىپرورش
كى شود آن حال معلومت ز قال * تا نگردى محو حسن ذو الجلال
[ در بيان آنكه هر هستى كه آدمى را حاصل شد از نيستى شد . . . ]
در بيان آنكه هر هستى كه آدمى را حاصل شد از نيستى شد ؛ اول خاك بود ، خاك نيست شد ، گياه گشت . اگر در خاكى بماندى گياه نشدى باز [ اگر ] گندم و ميوهها در معده هضم نشدندى ، جان و قوت و شهوت نگشتى . باز منى در رحم اگر نيست نگشتى آدمى نشدى . همچنين از هر نيستى هستيئى به از اولينه حاصل كرد . در شكم خون مىخورد چون برون آمد شيرخواره شد ؛ و چون از شير بريد آكل طعامهاى گوناگون شد . و هرچه يافت آدمى ، از مقامات و درجات ، از نيستى يافت ؛ پس چرا از نيستى مىرمد « 3 » و مىگريزد « 4 » . اوليا كه اين را فهم كردند از خودى نيست گشتند آن دمى شدند .
مقصود ز عالم آدم آمد * مقصود ز آدم آن دم آمد « 5 »
خيره ميا خيره مرو جانب بازار جهان * زانكه درين بيع و شرا اين ندهى آن نبرى « 6 »
خود شب و روز هستى را از نيستى مىطلبى در مكسب و زراعت و تمامت كارها ظاهرا و باطنا .
ظاهرا « 7 » رزقى كه در دست نيست متوقعى كه از نيست برسد . و باطنا هر علمى و مشكلاتى كه « 8 » حل نكردهاى و نمىدانى ؛ چشمداشت مىكنى كه از عالم « 9 » نيستى حل شود و معلوم گردد . پس نيك مىدانى كه كار نيستى دارد و دمبهدم همت و نظرت سوى نيستى است كه همه مقصودهات از نيستى برسد و تا اين غايت هرچه رسيده است اولا و آخرا از نيستى رسيده است . عجب چشمبندى است كه از نيستى چنين مىترسى و مىگريزى . اكنون مترس و نيست شو ؛ تا به كام دل برسى . و اجلت به ناكام نيست
هامش
( 1 ) - مج : نى
( 2 ) - مج : نى
( 3 ) - مج : رمند
( 4 ) - مج : گريزند
( 5 ) - بيت از حديقه سنايى است .
( 6 ) - كليات شمس ب 25929
( 7 ) - مج : و ظاهرا
( 8 ) - مج : « كه » ندارد
( 9 ) - مج : حكم