ذرهاى كان سو پرد صد خور ازو * هر دمى پيدا كند الطاف هو
963 اين خور آنجا از سها « 1 » كمتر بود * بل برِ آن نور اين ابتر بود
خوار باشد پيش آن خور آفتاب * گر ز مايى سر از اين تابش متاب
تا ز تاب ما برى نورى عجب * كان نتابيده است از ترك و عرب
966 تا روان گردى سوى ما چون روان * بىسر و بىپا در آن صحرا دوان
كاندر آن صحرا نه پا گنجد نه سر * و اندر آن خانه نه سقف است و نه در
نور باقى منبع آب حيات * آن حياتى كاندرو نبود ممات
969 مات در شطرنج تن زان شه رسد * اندرين نطع جهان بر نيك و بد
ليك آن حى را حيات بىحد است * اين حيات و اين ممات آنجا سد است
چونكه جفت اين حيات آمد ممات * جوى آن حى را كه شد جفتش حيات
972 آن ولى باشد كه جفت او شود * زندگى جان او از هو بود
زنده باشد از خدا نه از جسم و جان * زانكه شد جفت حيات جاودان
جفتئى نه كه دو باشد در وفاق « 2 » * بل دوى از وى شود يكتا و طاق
975 از جهات « 3 » اندر حيات است او روان * سرمد و باقى مخلد در جنان
گر بدين سِر ره برى بس ره بُرى « 4 » * باده باقى از آن ساقى خورى
جزو جانت كل شود بىهست خود * دايم از خوبى خود سرمست خود
978 كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ « 5 » سير تو * گردد و نبود وجودى غير تو
عاشق و معشوق و عشقت يك شود * اين عدد در حرف و در اسما بود
بىچهار و پنج و شش واحد شوى * خودبخود جوينده و واجد شوى
981 اين سخن هادى است سوى مهتدى * يك شود زين مقتدا و مقتدى
زانكه فعل هر دو يك آمد به ساز * چون ركوع و چون سجود اندر نماز
پس مريد راست باشد عين شيخ * زانكه زين او بود از زين شيخ
984 چون مى نابى كه باشد در دو خم * هر دو را يك دان مشو زين نكته گم
گر ازين سِر گم نگردى سَر شوى * بر مهان و بر سران سرور شوى
ور تو گم گردى ازين سر دم شوى * كى درون چشم سر مردم شوى
987 مردم چشم است بينا در جهان * كى بود دُم را نظر بر اين و آن
هامش
( 1 ) - سها : ستارهاى كمنور در دب اصغر
( 2 ) - مج : وثاق
( 3 ) - مج : حيات
( 4 ) - پس رهبرى
( 5 ) - ى 29 س 55 ( الرحمن )