چون كليد حبس با توست اى جهول * از چهاى محبوس و پرتاسه « 1 » و ملول
هين مكن بر خود ستم اى بدنهاد * چون كليد حبس را حق با تو داد
891 باز كن در را و شو آزاد و خوش * رو برون زين حبس چار و پنج و شش
چون كژى و راستى در دست توست * هل كژى را راستى گير از نخست
هرچه آيد بر تو از تست اى پسر * راست رو ره « 2 » تا برى كارى به سر
894 جوى آب صاف پهلويت روان * تو نشسته تشنه و پراندهان
آب خور خود را مسوز از تشنگى * درگذر از ابلهى و بدرگى
هم بزين « 3 » معنى ز مولانا شنو * نكتههاى نادره اى راهرو
897 خلق را بنگر كه چون ظلمانيند * در متاع فانيى چون فانيند
از تكبر جمله اندر تفرقه * مرده از جان زنده اندر مخرقه
اين عجب كه جان به زندان اندر است * وانگهى مفتاح زندانش به دست
900 پاى تا سر غرق سرگين آن جوان * مىزند بر دامنش جوى روان
دايما پهلو به پهلو بىقرار * پهلوى آرامگاه و پشت « 4 » دار
نور پنهان است و جستوجو گواه * از گزافه دل نمىجويد پناه
903 گر نبودى حبس دنيا را مناص « 5 » * نى بُدى وحشت نه دل جستى خلاص
وحشتت همچون موكل مىكشد * كه بجو اى ضال منهاج رشد
هست منهاج و نهان در مكمن است * يافتش رهن گزافه جستن است
906 چشم اين زندانيان هر دم به در * كى بدى گر نيستى كس مژدهور
صد هزار آلودگان آبجو * كى بدندى گر نبودى آب جو
بر زمين پهلوت را آرام نيست * زانكه در خانه لحاف و بسترى « 6 » است
909 بىمقر گاهى نباشد خود قرار * بىخمار اشكن نباشد اين خمار
چونكه دانستى مقرگاهيت هست * بىچپ و بىراست و بىبالا و پست
جز به طاعت اندر آن نتوان رسيد * هركه دشوارى گزيد آسان رسيد
912 راستى كن پا منه اندر كژى * ازچهرو سوى كژى خوش مىغژى « 7 »
فخر مىبينى ز غفلت عار را * سهل مىگيرى ره دشوار را
هامش
( 1 ) - تاسه : اندوه ، ملال
( 2 ) - مج : رهرو
( 3 ) - مج : برين
( 4 ) - مج : پست
( 5 ) - مناص : ملجاء پناه ، گريزگاه
( 6 ) - مج : بهتر ، كه غلط است
( 7 ) - غژيدن : خزيدن