از ضلالت اى مغفل خويش را * باز خر درياب نوش و نيش را
915 ترك بيراهى كن و در ره درآ * تا رهى از حبس جهل و از عمى
نى ز كار بد پشيمان مىشوى * زان پشيمانى پريشان مىشوى
راستى كن شاد شو بگذر ز غم * از چه بر خود مىكنى چندين ستم
918 نيست از طاعت پشيمان هيچكس * زانكه طاعت جملگى سودست بس « 1 »
فاسق و ظالم پشيمانى خورند * كاندر آن غير زيان مىننگرند
قدرتت داده است حق بر هر دوان * تا كه آيد از تو اين در دو « 2 » جهان
921 بگذر از حجت به ريش خود مخند * كار كن ره رو ز حجت لب ببند
گير راه راست وين كژ را بمان * هرچه جز حقست بگذار اى جوان
غير حق چون رفت حق ماند يقين * بىحجابى بعد از آن حق را ببين
[ در بيان آنكه سير و اصل در وصال و شناخت خداست ]
در بيان آنكه سير و اصل در وصال و در شناخت خداست ، دمبهدم قدرتى نو و عالمى نو خدا به وى مىنمايد . آن نمودار و آن شناخت و آن عجايبها ديدن پايان ندارد . ابد الابد در ديدار خدا قدرتهاى نونو « 3 » مىبيند كه اولين به آخرين نمىماند الى ما لا نهايه ، و آن حالت به بيان معلوم نشود مگر بدان برسى كه : من لم يذق لم يعرف ، تا نچشى ندانى .
924 هستى تو مانع ديدار بود * پرده وصل چنان دلدار بود
چون شوى و اصل به ديدار « 4 » خدا * سير ديگر رو نمايد مر ترا
زانكه اندر وصل سيرى ديگر است * در چنان پرواز طيرى ديگر است
927 در جهان وصل سير اينسان بود * هركه فهم اين كند انسان بود
بىمنى و بىتوى هردم در ان * صد جهان بينى مخلد بىكران
سير در عين حق آمد آن سفر * نى ملك گنجد در آن ره نى بشر
930 نيست لى و لك در آنجا نى عدد * از دوى و از سوى پاك است [ و ] احد
نى كه اين لى و معيت دو بود * از دو بگذر تا كه مشكل حل شود
خاك را چون افكنى در جوى آب * مىنمايد خاكيش بر روى آب
933 و اصل است اما هنوز او هست خام * ماند ازو رنگى نشد فانى تمام
ليك چون در آب گردد ناپديد * بعد از آن باشد تمام از اهل ديد
هامش
( 1 ) - مج : و بس
( 2 ) - مج : دو در
( 3 ) - مج : قدرتها نونو
( 4 ) - مج : چون شوى از جان و دل محو