آب روان مىشود . همچنان اين صورت جهان آب و گل كه معنى بود منجمد « 1 » شده است آخر كار كه آفتاب معنى برو تابد بگدازد و آب شود .
و در تقرير آنكه روحهايى كه در معنى به مثابت مس و نقره و زر بودند چون بگدازند هر يكى به مقام خود روند كه : كل شىء يرجع الى اصله ، پس سعيد از شكم مادر سعيد آمد و شقى شقى ؛ كه : السعيد من سعد فى بطن امه و الشقى من شقى فى بطن امه ، و چنان كه خواجه سنايى - رحمة اللّه عليه - مىفرمايد كه :
ز آتش دان حَواست را هميشه هستى و مستى « 2 » * ز دوزخ دان نهادت را هميشه مبدا منشا « 3 »
پس اكنون گر سوى دوزخگرايى « 4 » بس عجب نبود * كه سوى كل خود باشد هميشه جنبش اجزا
همچنان اين صورت چرخ و زمين * گشت در هجران حق جامد چنين
كرد آن را بعد چون سرما جماد * زانكه از معنى به صورت اوفتاد
855 باز معنى چون نمايد بىحجاب * كل جمادات صور گردند آب
اين نماند باز جمله آن شوند * هر يكى سوى مقام خود روند
هركسى را بود آنجا معدنى * داشت هرجايى دگرگون موطنى
858 يك چو مس بد يك چو نقره يك چو زر * يك ز خير محض و يك از عين شر
يك ز دين و عدل و يك از ظلم و كفر * يك ز لطف و شكر و يك از قهر نكر
باز هريك سوى كان خود روند * فرعها با اصلها راجع شوند
861 السعيد من سعد فى بطن الام * مصطفى فرمود بشنو لا تلم
و ان شقى را هم شقاوت مادرى است * نيست ز اينجا عاريه بلك آن سرى است
شاخ دوزخ جانب دوزخ رود * شاخ جنت هم به جنت در شود
864 زانكه هر فرعى به اصل خود دود * چون شعاع خور كه شب با خور رود
هرچه جويانى بدان كانى يقين * بىگمان از آسمان و از زمين
گر به اعلى مايلى رحمانيى * ور به ادنى مايلى شيطانيى
867 زانكه بر « 5 » ادنى دنى مايل بود * عالى از اعلى يقين قايل بود
شرح اين نكته نغول است اى پسر * بگذر از خود تا برى كارى به سر
حاصل اين دان هستى اندر نيستى است * هركه از خود نيست شد جاويد زيست
870 چون شوى شادان شود غمها فنا * پس بقا را در فنا بين دايما
هامش
( 1 ) - مج : و منجمد
( 2 ) - مج : مستى هستى
( 3 ) - مج : منشا مبدا
( 4 ) - مج : برآيى
( 5 ) - مج : در