چون شوى دانا نماند هيچ جهل * بر تو گردد مشكلات صعب سهل
چون چراغ آيد شود ظلمت فنا * چون رسد صحت « 1 » رود از تن عنا « 2 »
873 اينچنين فانى شود خود زندگى است * در جهان جاودان پايندگى است
از فنا مگريز اگر دارى خرد * تا فنا از جمله غمهايت خرد
حسّ چون مس را سراسر زر كند * نور خورشيد از ظلامت سر كند
876 چون خورد آن نور ظلمت را تمام * رو نمايد آفتابش بىغمام
بعد از آن پرنور گردى سر به سر * سوى بىسويى كنى دايم سفر
بينى اندر خود جهان روح را * عيسى و موسى و شيث و نوح را
879 انبيا را جمله بينى بىحجاب * بىخطايى پا نهى اندر صواب
مرگ را نبود در آن صحرا گذر * امن يا بى اندر آنجا بىخطر
بهر اين دولت بكوش و جوش كن * باده باقى ز ساقى نوش كن
882 از شرابى خور كه باشد بىخمار * از دل و از جان به جانان جان سپار
ترك اين جان گوى تا آن جان برى * بهر آن جان رو ازين جان شو برى
زانكه اين جان عاقبت خود مردنى است * چند روز از وى حيات هر دنى « 3 » است
885 از تو چون خواهند بردن برده گير * چونكه خواهد مردن او را مرده گير
دون بده عالى ستان اندر جزا * نقد گير و قلب بگذار « 4 » اى دغا « 5 »
خر فدا كن تا رسد عيسى عوض * بگذر از قارون ببر موسى عوض
888 تن مپرور تا سراسر جان شوى * اين رها كن تا به كلى آن شوى
[ در بيان ظلم انسان بر خود ]
در بيان آنكه ظلمها و ستمها بر خود تو مىكنى چنان كه در قرآن مجيد مىفرمايد كه :
وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا
« 6 »
أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
« 7 »
.
حق تعالى بهشت آفريد و راه آن را به تو نمود و ترا پاى و توانايى آن راه رفتن داد و دوزخ آفريد و راه آن را نيز نمود و هم پاى و توانايى رفتن داد . پس اگر ظلم كردى بر خود تو كردى . مثال تو چنان باشد كه يكى در زندانى بود به قفل ؛ و مفتاحش « 8 » در دست او ؛ در « 9 » را نگشايد .
يا چنان كه يكى پهلوى جوى آب شيرين نشسته ؛ قادر باشد كه از آن آب خورد و از تشنگى مىسوزد و فرياد مىكند .
هامش
( 1 ) - مج : صحبت
( 2 ) - عنا : مشقت ، سختى ، تعب
( 3 ) - مج : حيات مردنيست
( 4 ) - مج : بگذارى
( 5 ) - دغا : نادرست ، دغل
( 6 ) - مج : و لكن ظلموا انفسهم
( 7 ) - ى 118 س 16 ( نمل )
( 8 ) - مج : كليدش
( 9 ) - مج : و در