831 آن زدن از مهر باشد نيك دان * تا شود پاك از بدىهاى جهان
هيچ بچه ديگرى را او زند * بشنو اين را فهم كن اى باخرد
همچنين قهر خدا بر بندگان * باشد از مهر و محبت نيك دان
834 چون صفتهاى خدا بىمنتهاست * اندر آن حيرت طريق اولياست
حيرت آمد علم آن بىآگهى « 1 » * چون شوى حيران رهى از بىرهى
كم شود هركس كه بيند آن لقا * در فنا او را رسد عمر بقا
837 حيرت اندر حيرت است آنجا فنون * عقل كل را فخر باشد زان جنون
گفت زدنى حيرةً شاه رسل * آنكه بود او قطب و هادى سبل
جستن حيرت به معنى قربت است * زانكه حيرانى نكوتر رتبت است
840 حيرتى نى كان ز حق دورت كند * بل چنان حيرت كه كل نورت كند
هركسى حيران چيزى گشته است * حيرت عاشق به حق آغشته است
آنچنان حيرت ز حيرتها جداست * آن نصيب انبياء و اولياست
843 چونكه آن لَيْسَ كَمِثْلِهِ رو نمود * عقل و علم و هوش طالب را ربود
پر شد از وى همچو كوزه ز آب صاف * پيش صافش سر نه و كم كن مصاف
كو بهانه است و درو جز دوست نيست * در تنش منگر كه تن جز پوست نيست
846 درگذر از تن كه تا در جان رسى * وز ره جان زود در جانان رسى
نقش بگذار و ببين نقاش را * فرش بگذار و گزين فراش را
فرش و « 2 » عرش و هرچه آيد در نظر * هست يك ذره ز صنع دادگر
849 زين گذر كن خالق آن را ببين * چون همه صنع است بىچون را گزين
نى كه برف و يخ ز تاب آفتاب * مىگدازد مىشود در جوى آب
بود اول آب گشت آخر جماد * چونكه گرما رفت سرما رو نهاد
852 باز چون گرمى رسيد « 3 » از آفتاب * يخ گدازان شد ز تاب و گشت آب
[ در بيان آنكه اين عالم در علم حق معنى بود چون به قدرت مصور شد . . . ]
در بيان آنكه اول اين عالم از تحت و فوق و تمامت آفرينش در علم حق معنى بود . چون آن معنى به قدرت مصوّر شد آن آب قدرت كه بىچون بود اينجا چون و « 4 » منجمد شد . ازاينرو عالم را جماد مىخوانند ؛ همچون آبى كه از گرمسير به سردسير مىرود يخ مىگيرد و چون آفتاب بر آن يخ مىتابد باز
هامش
( 1 ) - مج : نى ، نسخه اساس « بى » ضبط شده است بدون نقطه .
( 2 ) - مج : « و » ندارد
( 3 ) - مج : رسد
( 4 ) - مج : « و » ندارد