تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
831 آن زدن از مهر باشد نيك دان * تا شود پاك از بدىهاى جهان هيچ بچه ديگرى را او زند * بشنو اين را فهم كن اى باخرد همچنين قهر خدا بر بندگان * باشد از مهر و محبت نيك دان 834 چون صفت‌هاى خدا بىمنتهاست * اندر آن حيرت طريق اولياست حيرت آمد علم آن بىآگهى « 1 » * چون شوى حيران رهى از بىرهى كم شود هركس كه بيند آن لقا * در فنا او را رسد عمر بقا 837 حيرت اندر حيرت است آنجا فنون * عقل كل را فخر باشد زان جنون گفت زدنى حيرةً شاه رسل * آنكه بود او قطب و هادى سبل جستن حيرت به معنى قربت است * زانكه حيرانى نكوتر رتبت است 840 حيرتى نى كان ز حق دورت كند * بل چنان حيرت كه كل نورت كند هركسى حيران چيزى گشته است * حيرت عاشق به حق آغشته است آن‌چنان حيرت ز حيرت‌ها جداست * آن نصيب انبياء و اولياست 843 چونكه آن لَيْسَ كَمِثْلِهِ رو نمود * عقل و علم و هوش طالب را ربود پر شد از وى همچو كوزه ز آب صاف * پيش صافش سر نه و كم كن مصاف كو بهانه است و درو جز دوست نيست * در تنش منگر كه تن جز پوست نيست 846 درگذر از تن كه تا در جان رسى * وز ره جان زود در جانان رسى نقش بگذار و ببين نقاش را * فرش بگذار و گزين فراش را فرش و « 2 » عرش و هرچه آيد در نظر * هست يك ذره ز صنع دادگر 849 زين گذر كن خالق آن را ببين * چون همه صنع است بىچون را گزين نى كه برف و يخ ز تاب آفتاب * مىگدازد مىشود در جوى آب بود اول آب گشت آخر جماد * چونكه گرما رفت سرما رو نهاد 852 باز چون گرمى رسيد « 3 » از آفتاب * يخ گدازان شد ز تاب و گشت آب

[ در بيان آنكه اين عالم در علم حق معنى بود چون به قدرت مصور شد . . . ]

در بيان آنكه اول اين عالم از تحت و فوق و تمامت آفرينش در علم حق معنى بود . چون آن معنى به قدرت مصوّر شد آن آب قدرت كه بىچون بود اينجا چون و « 4 » منجمد شد . ازاين‌رو عالم را جماد مىخوانند ؛ همچون آبى كه از گرمسير به سردسير مىرود يخ مىگيرد و چون آفتاب بر آن يخ مىتابد باز
هامش
( 1 ) - مج : نى ، نسخه اساس « بى » ضبط شده است بدون نقطه . ( 2 ) - مج : « و » ندارد ( 3 ) - مج : رسد ( 4 ) - مج : « و » ندارد
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 45 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو